مولف ناشناخته
288
تاريخ شاهى ( فارسى )
بسيار بود و بيشتر مردم را غلبهء ظن آنكه غلبه او را باشد . در اثناء اين ، مگر كودكى دو سه به سر ميدان به جنب سرايهاء خواجه منتجب در پايابى بودند ، و شهاب الدين برادر منتجب در آن طرف ديوار آواز اين كودكان مىشنيد كه مىگفتند : چون لشكر اينها شكسته شود و نوبت دولت چغانيان بود « 1 » ، ملك كرمان به سليمان شاه منتقل گردد و خاتم ملك باز دست او افتد - و درين وقت خواجه منتجب در خدمت ركاب سلطان بود - در حال نامه به برادر نوشت و صورت حال در قلم آورد و بدين مهم قاصد روانه كرد . او ازين روى خلوتى جست و صورت حال و مضمون مقال كودكان در پايهء سرير عرضه داشت و در هلاك سليمان شاه تأكيدى عظيم نمود . 120 و خداوند تركان از راه خدا ترسى بر چنين كبيره اقدام نمودن روا نداشت [ 555 ] فرموده كه نامهاى درين معنى به شاه نويسند تا او بتأييد و حكم آن كار بكند . سلطان لشكر و حشم به دشت خاك فرستاد و بابلكا ملك جريده متوجه دار الملك گشت ، و خواجه منتجب در آن موضع مصلحت كشتن سليمان شاه را چنان پخته كرده بود كه چون به شهر رسيدند حكايت تنور و ترازو گشت ، آن مظلوم را از نظر مادر او دربودند و به سيرجان برد و بند تن از پاى جان او برگرفت و از زندان دنيا به بستان عقبى رسانيد . و سلطان بىتوقف با كهبنات معاودت نمود و از آنجا متوجه طبس گشتند و لشكرها از اطراف ممالك روى به نيشابور داشتند ، چون به نيشابور رسيدند كوكبه اباقا خان به نيشابور رسيده بود با قريب صد هزار سوار ، همه كمانكش و رزمآزماى و تيرانداز * همه مبارز و آهن گداز و جوشن در همه فكنده تن اندر مغاكهاى هلاك * همه نهاده دل اندر نشانههاى خطر
--> ( 1 ) - شايد جغتائيان